::Welcome To مادرننه Jeer Weblog::
 خونه ی مادرننه  نامه برقی  اون قدیم ندیما   افزودن به برگزیده ها
با یاد پروردگار یادگار روزگار!

 بی پرده سخن: از دست دادن هنرمندی که نه تنها محبوب من بلکه دل های بسیاری بود، تنها خسروی ِ محمود (که خسرو به معنی پادشاه و قیصر در فرهنگ فارسی آمده و منظور از محمود که اسم مفعول و به معنی ستایش است، نه در این مقال معنای ستایشی که مخصوص پروردگار است بلکه به معنی نیک گویی از کسی است) سینمای ایران!! هنوز در باورم نیست!!! نزدیک به سه برابر استادیوم فوتبال آزادی دل ها ی مجذوب در غم از دست رفتنش از میان مان داشت، جالب می شه اگه بدونیم...

چرا رنگ پوست خسرو شکیبایی بر عکس خاندانش سیاه است ؟
سال ها پیش ، هنگامی که سریال هنرمند محبوب خسرو شکیبایی از تلویزیون پخش می شد و مخاطبان بسیار فراوانی طبق معمول داشت ، به بهانه ی تقدیر و نقد وگفتگو از بازیگران سریال ( که متاسفانه نام آن را به خاطر ندارم ) ، در مجموعه ی فرهنگی هنری سروش که اتفاقاً نمایشگاه کتاب هم به مناسبت ماه مبارک رمضان برگزار شده بود ، خسرو شکیبایی به اتفاق سایر دست اندرکاران برای افطار و شام دعوت شدند . به خاطر دارم علی معلم مدیر مسئول نشریه ی سینمایی دنیای تصویر ، و تعداد زیادی دانشجویان دانشگاه هنر هم حضور داشتند و بعد از شام ، جلسه ی پرسش وپاسخ آغاز شد .
من که کنار دست خسرو نشسته بودم ، در اواخر جلسه به او پیشنهاد درج خاطراتش را دادم . او با تواضع و فروتنی خاص خودش ، آن را قبول کرد . لذا برای اواسط هفته ی بعد قرار گذاشته شد .
 
  آن ایام خسرو در یکی از خیابان های تهران پارس با خانواده اش زندگی می کرد . سر شب به اتفاق یکی دیگر از همکاران قدیمی ام و عکاس مجله به منزل وی رفتیم . هنوز مقدمات گفتگو آماده نشده بود که یک سری میهمان ( باجناق به همراه خواهر همسر ) به جمع ما پیوستند. بگذریم ......
بعد از شام و رفتن میهمانان ، ما به اطاقی رفتیم و خسرو شروع کرد به صحبت کردن . بی اغراق وی علاوه بر هنرپیشگی تئاتر وتلویزیون وسینما ، گوینده ی چیره دستی هم است . او طوری سخن می گفت که احتیاج به ادیت (ویرایش!) و تنظیم نداشت . خسرو ابتدا بیان خاطرات را قبل از تولدش آغاز کرد . یعنی از ماجرای ازدواج مرحوم پدر با مادرش . او تا سحر از هر دری سخن گفت . وقتی سخن به مرگ پدر رسید ( که ماجرای آن واقعاً خیلی عجیب و شنیدنی است و قصد دارم در فرصتی دیگر ، حتماً در این صفحه به شرح آن بپردازم ) ، اشک هایش جاری گشت . او می گفت و ما همراه وی می گریستیم .
او خاطراتش را از بدو تولد ، دوران کودکی ، نوجوانی ، تحصیل ، آغاز بازیگری ، دوران هنرپیشه گی و .... با جزئیات و دقیق بیان می کرد .
 ************
خسرو شکیبایی در مورد تیره بودن رنگ پوست خود با وجودی که تمام اقوام پدری و مادری او دارای پوستی سفید هستند و کسی به غیر از او دارای چنین رنگ تیره ای نیست گفت :
مرحوم پدرم خیلی مذهبی و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولی به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبی که افسر نگهبان بود و یا گذاشتن ته ریش که در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود، هیچ گاه درجه اش از سرگردی بالاتر نرفت . چند سالی از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، که طبق معمول عازم ماموریت نظامی به شهرستان تبریز می شود و مادر مرا به اتفاق مستخدمه ای به نام طلعت خانم در تهران می گذارد. ابتدا قرار بود ماموریتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلایلی که الآن خواهم گفت به درازا می کشد .
همان طور که اشاره کردم مرحوم پدرم چون فردی مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموریتش در شهر تبریز در نزدیکی پادگان ، اطاقی کوچک در طبقه دوم اجاره می کند تا بعد از ظهرها با خیال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجید بپردازد . در یکی از همین روزها که فصل تابستان هم بوده ، پدر برای خنک کردن اطاق ، تنها پنجره ی مشرف به حیاط خانه را می گشاید .... که ناگهان چشمش به قامت زیبای دختری جوان می افتد که به بالای شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدایا چه می بینم ؟ خدایا حلالم کن ...... و دیگر هرگز آن پنجره را نمی گشاید . خیلی با نفس خود کلنجار می رود و مرتب با خودش تکرار می کند به یک نگاه حلال است .. و ...
بالآخره طاقت نیاورده و به در منزل همسایه رفته و جریان دیدن دختر خانم آن ها را بیان می کند .. و از ایشان دخترک را خواستگاری می نماید !! خانواده ی دختر چون دیده بودند که پدر انسانی مذهبی و صاحب منصب است ، بلافاصله می پذیرند و بدین سان آن خانم می شود هووی مادر ما .
از طرفی مادر که نگران حال همسر خویش بود و زمان ماموریت هم به درازا کشیده بود ، مرتب نامه و تلگراف می فرستد . تا این که پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :
طلعت ... طلعت کجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یکی از اطاق ها را آماده کن ؛ از این به بعد ایشون با ما زندگی می کنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر می کند و یکی از اطاق های بزرگ آفتاب گیر را برای این تازه عروس آماده می کند .
مادر به خاطر فضای مرد سالاری ، هرگز جرأت نمی کند از پدر در مورد این تصمیمش بپرسد . اما در طول سال ها زندگی مشترک ، عروس خانم فرزندی پسر به دنیا می آورد که سرخ و سفید و تپلی است . ولی مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنیا آورده بود ، یا سر زا رفته بودند و یا در همان کودکی فوت کرده بودند . و از این که هووی تازه وارد صاحب فرزندی سالم و سفید و تپلی است ، غصه می خورد . اما به خاطر اعتقادات خیلی محکمی که داشت ، هرگز حسودی نمی کند .
بله ، همان طور که اشاره کردم ، مادر من واقعاً زنی معتقد و مومن بی ریا بود . به طوری که اکثر اوقات به خاطر یک سنتی که اسمش را به یاد ندارم ، قرآن به سر می گذاشت و با یک پا نماز می خواند . به اعتقاد مادر ، تنها گناه کبیره ای که انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گریه و زاری و توبه می کرد ، این بوده که در کودکی برای عبور از خیابان ، پاسبانی دست او را گرفته و از خیابان عبورش داده بود .
با این طرز تفکر و اعتقاداتش بود که یک روز رو به در گاه خداوند می کند و خطاب به او می گوید :
خدایا .... پروردگارا ... خودت شاهدی که هرگز ( جز یک بار ) قصور از فرمان تو نکرده ام. و شب و روز به عبادت مشغول بودم . آیا این عدالت است که هووی من نیامده صاحب یک فرزند کاکل زری بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدایا تنها خواهشم از تو این است که تنها یک پسر به من بدی ..... پسری که :
                سیاه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدین سان خدا دعای این زن مومن را پذیرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندی سیاه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء کرد .. پسری که در فامیل شکیبایی ، تنها اوست که پوستی تیره دارد .
فرزند آن بانوی تبریزی ، که برادر ناتنی خسرو است ، و دارای پوستی روشن وسفید است ، هم اکنون مهندس است و در تبریز زندگی می کند. رابطه اش هم با خسرو خیلی خوب است .
 ************

 
خسرو شکیبایی و معجزه ای دیگر در خانواده !  
" معجزه ای شگفت انگیز در خانواده ی خسرو شکیبایی "
مدتی پیش مطلبی در مورد علت سیاهی رنگ پوست هنرمند محبوب خسرو شکیبایی نوشتم ، که با استقبال کم نظیر خوانندگان مواجه گردید . بنا به درخواست مکرر دوستان ، مبنی بر ادامه ی درج خاطراتی دیگر از این چهره ی ماندگار دنیای هنر ، به شرح ماجرایی جالب از او می پردازم :
اشاره : در پست قبلی نوشتم ، مرحوم پدر خسرو شکیبایی که سرگرد ارتش بود ، دارای اعتقادات مذهبی شدیدی بود . او قبل از ازدواج با مادر خسرو ، همسری داشت که فرزند یکی از امرای ارتش شاهنشاهی بود . این تیمسار همیشه از اعتقادات خالص پدر خسرو و به خاطر ته ریشی که دامادش می گذاشت ، ناراحت بود . { طبق مقررات ارنش شاهنشاهی ، نظامی ها حق گذاشتن هیچ گونه ریش و ته ریشی را نداشتند . و به اصطلاح هر روز باید سه تیغه صورت خود را می تراشیدند !!‌ } در یکی از شب هایی که این جناب سرگرد معتفد ما ( در پست قبلی به این بخش اشاره نکرده بودم . یعنی یادم رفته بود . ببخشید ) سر افسر نگهبان پادگانی که فرمانده اش، همین جناب سرتیپ مقرراتی خودمان بود! فرمانده برای سر کشی و بازدید { ایضاً حال گیری دامادش } ، به پادگان می رود . از طرفی در آن نیمه های شب ، جناب سرگرد در حال خواندن نماز شب بود . { این نکته را اضافه کنم که پدر خسرو جان ما ، همیشه عادت داشت نماز شب را طولانی بخواند} تیمسار در حال بازدید ، مرتب سراغ سر افسر نگهبان را می گرفت و اطرافیان با ترس و لرز هی بهانه می آوردند که الآن می آید ... الآن هر جا باشد پیدایش می شود ... { احتملآ از ابهت و غضب او همه زهره ترک شده بودند!}.. بالآخره بازدید به پایان رسید ولی از داماد خبری نشد . تیمسار خشمگین به سوی دفتر نگهبانی راهی می شود .... با ورود به دفتر مشاهده می کند که داماد عزیزش پوتین ها را بیرون آورده است { طبق مقررات ، نگهبانان مجاز به در آوردن پوتین های خود نیستند. } و در در حالی که جوراب هم به پا ندارد ، با کمال خونسردی در حال نماز خواندن و راز ونیاز شبانه با خداوند است ! تیمسار مدتی در اطاق می ایستد ... خبری نمی شود .... سرفه می کند .... باز خبری نمی شود ..... با تعلیمی { چوب کوچکی که اغلب امرای ارتش همراه خود داشتند } هی مدام به پاهای خود می کوبد ، منتظر قطع نماز می شود . ولی خیر ... داماد اصلاً به روی خود نمی آورد که نا سلامتی فرمانده و پدر زنش کنار او ایستاده است !! و همچنان مشغول عبادت می شود . { عجب دل و جرأتی داشته ها } عاقبت بعد از اتمام نماز شب و مناجات ، از جای خود بلند می شود .... تیمسار که حسابی از این حرکت دامادش به خشم آمده بود ، و انتظار داشت به محض ورود ، جناب سرگرد می بایست نماز خود را می شکست { عجب خیال باطلی !!‌} در حالی که از ناراحتی سرخ شده بود و رگ های گردنش بیرون زده بود ، با تمسخر خطاب به پدر جناب خسرو شکیبایی می گوید : چه کار می کردی ؟ و در پاسخ می شنود : داشتم با خدا حرف می زدم ... او که انتظار این جواب دندان شکن را نداشت ، می گوید : اشکالی نداره ... درجه ات را هم برو از همون خدات بگیر ....!! و با ناراحتی از دفتر نگهبانی بیرون می رود . لازم به ذکر است که پدر خسرو ، در آن ایام منتظر دریافت درجه ی سرهنگی خود بود  و می بایست فرمانده اش درخواست ترفیع او را می نمود .
به هر حال ، صبح روز بعد ، بعد از تحویل پست نگهبانی ، به منزل رفته و بدون هیچ توضیحی ، خطاب به همسرش ، که اتفاقاً مدتی از ازدواج آن ها نگذشته بود ، می گوید : لباس هایت را بردار و برو خونه ی پدرت و بگو من دارم می رم تا درجه ام رو از خدا بگیرم ... زن جوان که هاج و واج شده بود و نمی دانست قضیه چیست، با ناراحتی لباس های خود را جمع می کند . پدر خسرو خطاب به مستخدمه شان ( طلعت ) می گوید : این دو تومان را بگیر و یک درشکه صدا کن و بفرست بره خونه ی باباش تا بعداً برم طلاقش رو بدم . در آن ایام که مرد سالاری مطلق بود ، هیچ کس روی حرف مرد خانواده حرفی نمی زد . و بدین سان تازه عروس جوان با چشمی گریان راهی خونه ی پدر فرمانده اش می شود و روز بعد هم حکم طلاقش را می گیرد!!  .
مدتی بعد با مرحومه مادر خسرو که زنی بسیار متدین بود ، ازدواج می کند. همان طور که قبلاً نوشتم ، پدر خسرو بعد از مدتی برای ماموریت عازم تبریز می شود، و در نزدیکی پادگان خانه ای کوچک اجاره می کند و روز ها بعد از مراجعت از محل کار ، به عبادت و قرائت قرآن می پردازد . روزی از روز ها که هوا گرم بود ، سرگرد بعد از گشودن پنجره ، بی اختیار چشمش به دختر همسایه می افتد که روی درخت مشغول خوردن توت است. از این که نگاهش به دختری نامحرم افتاده بود ، ناراحت گشته و بعد از گذشت چند روز ، به خواستگاری او می رود ...... در نهایت به تهران بر می گردند ، و یکی از اطاق های عمارت بزرگ به این تازه عروس می رسد. و بعد از گذشت مدتی ، این عروس تبریزی فرزند پسری ، تپل و سفید به دنیا می آورد . از طرفی مادر خسرو که پیش از این چند فرزند بدنیا آورده بود ولی همه ی آن ها در سنین کودکی فوت کرده بودند ، از ته دل دعا می کند که خداوند به او فرزندی سیاه ، زشت ولی سالم عطاء نماید . از آن جا که زنی واقعآ متدین بود ، خداوند متعال دعای او را بر آورده می کند ، و خسرو شکیبایی دیده به این جهان می گشاید ...... و از این رو رنگ پوست او بر خلاف تمام اعضای خانواده ، سبزه است ....... حال به ادامه ی این ماجرا و معجزه ی رخداده توجه فرمائید :
 
**********************
سال ها به خوشی وسلامتی سپری می شود . البته اسم فرزند عروس تبریزی را خسرو می نهند. و فرزند سیاه و زشت مادر شکیبایی را محمود می نامند . اما مادر هنرمند مورد بحث ما به دلیل علاقه ای که به نام خسرو داشته ، محمود را در منزل مرتب خسرو می نامد ! و عروس آخری به پاس حرمتی که برای هووی مهربان و با تقوای خود قائل بود ، می پذیرد که فرزندش را محمود بنامد . به این ترتیب محمود می شود خسرو و خسرو هم می شود محمود ! و این نام تا امروز باقی می ماند. در حال حاضر خسرو ی اصلی یا همون محمود ، در تبریز زندگی می کند و مهندس خوشنامی است، و رابطه ی خیلی صمیمی با برادر هنرمندش محمود ؛ ببخشید خسرو شکیبایی دارد .
پدر خسرو بعد از بازنشسته شدن ، هر دو پایش عملاً فلج می گردد و در اطاقی واقع در طبقه ی اول عمارت بزرگ خودشان اسکان می یابد . تنها وسیله ی سرگرمی این مرد خدا پرست و باتقوا ، یک رادیو موج دار قدیمی بود. .  . که فقط در ساعت ده هرشب ، خسرو اجازه می یافت برای شنیدن داستان شب رادیو ، به نزد پدر برود. تا به اتفاق قصه های شب رادیو را گوش دهند.
یک روز که خسرو در حیاط مشغول بازی بود ، پدر ، او را صدا می کند و می گوید برو به امام جمعه مسجد بگو: بابام می گه امشب وقتش هست.. خسرو به پدرش می گوید ، بابا جان قراره جایی بروی؟ پدر می گوید : آره عزیزم! به ماموریت می روم ... به آخرین ماموریتم می روم  و تو پسرم امشب داستان شب را به تنهایی گوش خواهی کرد ... خسرو که متوجه منظور واقعی پدر نشده بود ، تصور می کند پدرش قصد دارد به ماموریتی که از مدت ها منتظر اجازه ی آن بوده ، می رود . قضیه ی ماموریت هم به این صورت بود که از مدت ها پیش اهالی متدین محله با جمع آوری پول ، پرده ی مشکی حریری را خریداری کرده بودند ، تا بعد از زری دوزی و ملیله بافی ، آن را به حرم امام حسین (ع ) اهدا نمایند و تنها نماینده برای انجام این ماموریت ، جناب سرگرد ، را مخفیانه انتخاب کرده بودند . { چون نظامی بود و اجازه ی ماموریت های مذهبی را نداشت }.
خسرو با عجله و شتابان به مسجد محل رفته و پیغام را به امام جمعه ی مربوطه می رساند. شیخ با تعجب می پرسد : مطمئنی که گفت امشب ؟ که پاسخ مثبت را می شنود . سپس با عجله به خانه بر می گردد . به محض ورود به حیاط ، پدر را می بیند که از جای خود برخاسته است و با آفتابه ای که در دست دارد ، به سوی توالت در حال راه رفتن است !!! فاصله ی اطاق تا توالت خیلی زیاد بود ...... تازه یادش می آید که پدر سال ها فلج بوده است ....... پس چگونه مثل روز های اول حرکت می کند ؟ با خود فکر می کند ، چون می خواهد به سوی حرم امام حسین (ع) برود ، حتماً معجزه شده است . البته معجزه رخ داده بود و مردی که سال ها از جایش تکان نخورده بود ، ناگهان بپا خواسته ، و طول حیاط عریض را طی نموده بود !!
سر شب امام جمعه یاالله گویان وارد اطاق پدر می شود . خطاب به سرگرد می گوید مطمئنی که امشب رفتنی هستی ؟ پاسخ می شنود : بله مطمئن هستم . در این هنگام از زیر بالش سه هزار تومان پول بیرون می آورد و به دست شیخ می دهد و می گوید : کارت را انجام بده .... شیخ خطاب به خسرو می گوید ، برو طلعت را صدا بزن بگو بیاد این جا . بعد از لحظاتی طلعت وارد اطاق می شود . در این هنگام حاج آقا ، خطبه عقد را بین پدر و طلعت جاری می کند . آن گاه شیخ از آن پول هزار تومانش را به طلعت می دهد ؛ هزار تومانش هم مال مادر خسرو ، و هزار تومان باقی مانده را هم برای مادر محمود در نظر می گیرند .... سپس شیخ خداحافظی کرده و پدر را ترک می کند .
خسرو باز هم متوجه اتفاقات رخ داده نیست و بار ها از پدر می خواهد او را هم همراه خودش به این سفر ببرد . پدر در پی در خواست های پسرش می گوید ، من باید به این سفر تنها بروم .... عقربه های ساعت کم کم به ساعت ده شب نزدیک می شود ..... خسرو برای شنیدن قصه ی شب به اطاق پدر می آید ..... و طبق معمول هر شب بر کنار تخت پدر ، روی زمین چمباتمه می زند و سرش را همچو گذشته بر روی تخت پدر قرار می دهد ..... چیزی به ساعت ده شب باقی نمانده است ..... بالاخره با زنگ رادیو ساعت ده شب اعلام می شود و توأم با آن آهنگ آغازین قصه ی شب پخش می گردد ...... خسرو سرش را از روی تخت بلند می کند که بپرسد پدر چرا گفتی من امشب به تنهایی قصه ی شب رادیو را گوش می کنم ؟ ناگهان می بیند به محض آغاز آهنگ قصه های شب..... دست پدر می افتد .... همان طور که از قبل پیش بینی کرده بود ....... رآس ساعت ده شب به رحمت خدا می پیوندد .
آری این است ماجرای مرد متدینی که حتی ساعت و دقیقه ی مرگ خود را از قبل پیش بینی کرده بود ....او همان طور که خواندید ، به پاس زحمات طلعت ، این مستخدمه ی فداکار ، در لحظات پایانی زندگی خود او را به عقد خویش در آورد ، تا هم محبت های طلعت را جبران کرده باشد ، وهم با لباس دامادی به سوی معبود خویش پر گشاید ...
 
 
دوستان گرامی ، به شرافتم سوگند ، هر وقت این ماجرا را تعریف یا برای جایی می نویسم ، بی اختیار اشکم سرازیر می شود ... همچنان که شب اول با خسرو گریستم .... بعد ها گریستم... و هم اکنون با چشمانی گریان دارم مطلب را به پایان می برم .

                                                                                   روحش شاد باد ....

منبع برای پی گیری ادامه ی موضوع :

http://oldpilot.blogfa.com/post-23.aspx

http://oldpilot.blogfa.com/post-43.aspx

آقای بهروز مدرّسی + [ تصحیح و ویرایش نویسنده ی وبلاگ طنز مادرننه : |-| _ (| | /\ \/ /\/ _ $ ]

!پایدار باشید.

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
Delay داشتم . . . !

وقتی یه وبلاگ نویس باستانی مثه منتعجب صفحشم مثه خودش می شهزبان وقایعی به حجم فیل و فنجون، با طعم های متنوع هم دلیلش می شه؟ مقالی دیگر بباید تا که شاید دادمی (واژه ی منظوره: جواب!!!).. در این فشار زمانی و مکانی <۲نبال خونه ایما> به روز رسانی این جا واسه یه لحظه خندتون شده بود آرزوم... اِنقده تو مناسبتا حیفم میومَ َ َ َد که نگو.. آن نیز بگذرد و دیگر هیچ.

به سرعت سرانجام: از هدف وبلاگ مادرننه که پایش یه رفاقت و "جشن شادی" بود و نظر به این که خودم تاب خوندن متن طولانی رو ندارم می رم سر اصل مطلب ç به دوگولم {دوگوله غلطی است مشهور و بر پایه ی بدایع پارسی زبانان که به معنای ابزار اندیشیدن خود را تحمیل نموده و تأسی بس شگرفی را داخل کردنیشخند} راه یافت که این متن رو از سایت TehranKids به وبلاگم حمل نمایم : 

<img></img>

پیغام گیر تلفن شعرا

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !

پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد...

 

 

 دیگه خودمم با تخلص: نوید الشّعرا 

دقایقی چند با نوید...

نویدم خانه ای سکنی گزیدم...چند سالی است!

به همراهم اگر یکدم زدی در

گرت حرفی و پیغامی ست من را

به کد خود کرده ام از MTN در

به لنگه پا بمان تا بربدارم موتورولا

گر ام سکنی گزیدم باز چندی

به Answer  می کنم دردت مداوا...پند کافی است!

.سبز باشید

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۸ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
Serial-e-N@rges !

*** با عرض احترام به عوامل و بازیگران این مجموعه ی تلویزیونی؛ این مطلب برگرفته از وبلاگ آینازکارتون می باشد و هدف تنها آوردن خنده بر لبان شما بازدید کننده ی گرامی ا ست. ***

نرگس اينجا...نرگس اونجا... نرگس همه جا!

نرگس اينجا...نرگس اونجا...نرگس همه جا!

اين روزها هر جا که ميری صحبت از نرگس و شوکت و نسرينه!...

narges - by mahnaz yazdani

تعليمات اجتماعی و بار مفاهيم اين سريال اونقدر جذاب و لطيف

است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!...

narges - by mahnaz yazdani

بطوريکه حتی در ليگهای اروپا هم تصميم گرفته شده برای جذب

تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!...

narges - by mahnaz yazdani

اين سريال نقاط قوت بسياری داره!... مثلا ريتم تندش روی هرچی

فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...!

narges - by mahnaz yazdani

واقعيتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و

باور پذير به تصوير کشيده!....

narges - by mahnaz yazdani

ارزش و جايگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!...

narges - by mahnaz yazdani

آخرين و ناشناخته ترين روشهای روانشناسی رو آموزش داده!...

narges - by mahnaz yazdani

... و مهمتر از همه روی تمام کليشه ها و باورها خط بطلان کشيده.

چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .

narges - by mahnaz yazdani

يه جايی خوندم که آدمها پنج دسته اند:

۱- اونهايی که نرگس رو با دل و جون ميبينند و براشون مهم نيست

بقيه راجع بهشون چی فکر ميکنند.

۲- اونهايی که نرگس رو نميبينند و کاری هم ندارند که بقيه ميبينند يا نه!

۳- اونهايی که نرگس رو نميبينند و اونايی رو که ميبينند مسخره ميکنند.

۴- اونهايی که نرگس رو نميخوان ببينند چون ميخوان آدمهای باکلاسی

باشند اما بعضی وقتها يواشکی ميبينند!

۵- و آخر سر اونهايی که اصلا تلويزيون ندارند که نرگس رو ببينند.

شما از کدوم دسته ايد؟!.... .

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢٩ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
IQ

تست هوش

٤تا سؤال هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بذار ببینیم، چقدر باهوش هستی. 

آماده ای؟

   

سؤال اول : 

فرض کنید در یک مسابقه ی دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ:  

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

سعی کن تو سؤال دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سؤال دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سؤال اول فکر کنی. 

سؤال دوم: 

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: 

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟ 

سؤال سوم: 

ریاضیات فریبنده!!!  این سؤال رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. 

عدد ١٠٠٠ رو فرض کنید. ۴۰ رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک ۱۰۰۰ دیگه جمع کنید. عدد ۳۰ رو به جواب اضافه کنید. با یک ۱۰۰۰ دیگه جمع کنید. حالا ۲۰ تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. ۱۰۰۰ تای دیگه جمع کنید و نهایتاً ۱۰ تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب :

به عدد ۵۰۰۰ رسیدید؟ جواب درست ۴۱۰۰ است. 

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. 

مشخصاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سؤال آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! 

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1- Nana -3 Nene -2 Nini 4- Nono.

اسم  پنجمی چیه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: Nunu؟ 

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه صورت سؤال رو بخونید.

آخی! حالتو گرفتاشکال نداره؛اینو ببین بهتر می شی

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢۸ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
کنسرت بزرگ گروه ایلیا با کیفیت صدای عالی و فراگیر

۱۳۸۵/۶/۲۸

کنسرت شهریور ماه

 کنسرت گروه ایلیا در تاریخ:۲۲-۲۱-۲۰ شهریور ۱۳۸۵ به سرپرستی جناب آقای فرمان فتحعلیان

در فضای باز کاخ سعدآباد، به اجرا خواهد پرداخت.

تاریخ این کنسرت قطعی است.

مراکز فروش بلیط:

هفت تیر:۸۸۸۴۳۸۵۲ (تحویل در محل)

شرکت سُلفا:(مطهری):۸۸۷۰۱۲۴۹ -۸۸۷۲۷۶۳۲(تحویل در محل)

موسیقی ققنوس(تجریش):۲۲۷۳۸۰۰۷-۲۲۷۲۸۰۰۷ (تحویل در محل)

فروش اینترنتی:www.iranconcert.com

شهر کتاب نیاوران:(روبروی پارک نیاوران):۳-۲۲۸۳۲۸۰۱

گنجینه دانش(شهرک غرب):۸۸۰۹۹۶۷۸

فروشگاه آفریقا(خیابان آفریقا):۲۲۰۱۱۶۲۷-۲۲۰۱۱۵۷۵(تحویل در محل)

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/۱۱ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
یه پست کوشمولو (کوچولو)

ابتدا این عکس رو ملاحظه بفرمایید که فکر کنم تا الان .../.../۲ و اندی وبلاگ و وب سایت از رو هم کپی کردن البته از ته عکس متوجه می شین؛ نیازی به  کردن نداره:

Trip Love ! 

ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ. گلها انار شد،داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد   ç

اگر معلم فيزيک بودم بهت ثابت مي کردم که سوي نگاهت از مرکز قلبم مي گذرد....اگر معلم شيمي بودم نام تو رو روي قلبم مينوشتم تامحلولي از محبت درست شود...اگر معلم ديني بودم بعد از خدا تنها تو رو عبادت مي کردم...اگر معلم زبان بودم I LOVE YOU را بهت مي گفتم

 بی عنوان

ضد حال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینترنت داری کانکت نشی! ضد حال یعنی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره! ضد حال یعنی روز تولدت، دوست پسرت جلوی دوستات فقط یه شاخه گل بهت بده و تو هم جلوی همه سوسک بشی! ضد حال یعنی دوست دخترتو بیرون با یه پسر دیگه ببینن! ضد حال یعنی با شکم گرسنه بری صف نون؛ نوبت تو که شد نون تموم کرده باشن! ضد حال یعنی با ۹.۷۵ تجديد شدن! ضد حال یعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نیاد

یَه یَه یَه 

چندتا فحش مدرن: از جلوی چشمام خفه شو - کثافت مرض - پاتو از رو بوق بردار؟ - کسی با تو زر نزد!

تو گلي مثل گلاي قشنگه قالي . تو به ظرافت تار و پود فرشاي زيباي ايراني ......اصلا تو خود فرش پاتريسي .........همون که يه تختش کمه

یه روباهه می ره دم درخت به کلاغه می گه: چه پر قشنگی، چه دم خوش رنگی، کلاغه قالب پنیر رو می ذاره کنار و می گه: برو! برو!! ( انتخاب فحش به عهده ی خواننده می باشد! ) من خودم دوم راهنماییم!!!  

هَه

يه بنده خدا پتروس فداكار رو با دهقان فداكار قاطي مي‌كنه، ميره انگشت مي‌كنه تو باسن راننده قطار

عجب

آدما مثل يك كتاب ميمونند كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جالبن پس سعي كن خودتو جلوي ديگران تندتند ورق نزني چون اگه تموم بشي مطمئن باش ميرن سره يه كتابه ديگه

ترقی و پیشرفت،محصول کار اشخاصی است که از زندگی راضی نیستند. ( کارل بروکنر )

آمار {صحت اعداد و ارقام رو با سروش سر و کله بزنید}

آيا ميدانستي از 50 هزار سال پيش تا به امروز حدود 107 ميليارد انسان بدنيا آمده است، يعني اينکه نود و چهار درصد مرده اند و فقط شش درصد در قيد حيات هستيم

به به!

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن، اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن؛ روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه! تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره.

آدمها هر چه بيشتر از محبت عشق بهره‌مند باشند، بيشتر حسن‌هاي همديگر رو درك مي‌كنند و كمتر متوجه نقص‌هاي هم ميشن

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٧ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
برگشتم با دست پُر (هیچی بازدیدکننده ندارما؛ چه قدرم ناز دارم!)

اول تولد امام گُلمون محمّد تقی {امام جواد} که درود بر او باد رو به همه ی کسانی که یه درس از آدمای خوب می گیرن تبریک می گم ... این مرد بزرگم سخاوتش از صفات برجسته ی اخلاقیشه، پس من سعی می کنم همین یه درس نیکو رو ازش بگیرم

از اونجاییکه سال هاست از مشکل خرخونی رنج می برم، توجه شما رو به عاقبت این کار تلخ شیرین جلب می کنم

و ببینید اعماق ته قلبتون کجاست  ==> Bottom of your HEART  

 

خب! آمدیم بر سر Short Message Service :

ای کسانی که با چراغ‌های خاموش چت میکنید، بهراسید که خداوند شما را رسوا خواهد کرد ( آیه ی شریفه ی 13 "سوره یاهو!") تاریخ نزول = ۱۱ مرداد ۱۳۸۵ 

 

تو خیلی می‌فهمی! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !‌ ! ! ! تو خیلی باهوشی! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !‌ ! ! ! می‌فهمی . . . . . . . . . . . . . . .‌ . . . باهوشی . . . . . . . . . . . . . . .‌ . . . تو آی کیوت خیلی بالاست !!!!!!!!!!!!!!!....................!.!.! (اس‌ام‌اس تلقینی برای مونگولا)  

 

می دونید سیاهپوستا به شامپو بدن چی می گن؟می گن مشکین تاژ  

 از اونجاییکه همه چی مسخره بازی نیست، چند خطی هم با پیام های کوتاهی که شور احساساتو بیان می کنن همراه می شیم {اینا چند وقتم هست طرفدارای زیادی پیدا کرده که اگه استقبال بشه من از یه مرجع، سخنان بزرگان رو با لحن طنزآمیز و جدّی می نویسم} ...

 

 

 

باید اعتراف کنم من هم گاهی به آسمون نگاه می کنم، به ستاره ها؛ اما نه به همه ی اونا! فقط به * هایی که شبیه ترند، به چشم های تو .................

 

ای کاش اگه کسی به دلمون پا گذاشت دیگه دلمونو تنها نمیذاشت؛ ای کاش اگه یه روزی دلمونو تنها گذاشت رد پاشو رو دلمون جا نمیذاشت....!!!  

 

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت: مراقب چشمای من باش. 

 

چشم ها را باید شست... چشم ها را شستیم - با گریه - ولی نگاه هایمان با تمام تر بودنش خشکش زد . - هنگامی که هم آغوش فجایع بودیم - می نگریستیم و می گریستیم ! بلکه جور دیگر ببینیم . اما باز همان بود و همان . پس چشم ها را بستیم . و دهان هایمان را . و ذهن هایمان را . با اینکه دوست نمی داشتیم بگوییم: چشم ها را باید بست...   

 

کلامت از عمق جان است و نگاهت همچو افتاب اما نگاه غمگینت نشانگر دردهای بسیار است با من بگوعقده دل را با من بگو تا شاید قطره ای از دریای بیکران غم هایت کاسته شود کاش پرنده خوش خوانی بودم و پرواز می کردم کاش می توانستم بر شاخسار وجودت از اندوه دیگران و از دل های شکسته بکاهم تا اندوه خود را فراموش کنی... ...  خیال باطل

 

تبسم را نه می توان خرید ونه می توان گدایی کرد ونه می توان دزدید، زیرا تبسم برای کسی یک کالای زمینی نیست مگر وقتی که عطا شود و هیچ کس به اندازه کسی که تبسمی برای دادن ندارد محتاج تبسم نیست؛ تبسم را فراموش نکنید که لبخند بی هزینه ی شما گرانبهاترین هدیه است.  

 

بی عشق و محبت نتوان زیست ولیکن یک دل دو محبت نپذیرد ... قلبی که به یک لحظه دو صد عشق پذیرد ... بگذار که این قلب غریبانه بمیرد.

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٤ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
منبع: سايت محبوب ايران کليپ + تصحيح و ويرايش وبلاگ مادرننه

فرکانس کانال هایی که مسابقات جام جهانی را پخش می کنند:

ZDF,RTL: Hotbird 13E,11054 H,27500 (Free To Air)

ARD DAS ERSTE: Hotbird 13E,11604,H,27500 (Free To Air)

TF1,M6: Hotbird 13E,10911,V,27500 (Viaccess 2,3-tpscrypt)

M6 Swiss: Eutelsat W3,11283,v,27500 (Free To Air)

 

:برنامه ی کامل و زمان دقیق بازی های جام جهانی=هجری شمسی و به وقت تهران

جمعه ۱۹ خرداد:         (زمان ديدارها به وقت تهران است)
۱- گروه يك: آلمان - كاستاريكا (مونيخ) ساعت ۱۹:۳۰
۲- گروه يك: لهستان - اكوادور (گلزن كرشن) ساعت ۲۲:۳۰
شنبه ۲۰ خرداد؛
۳- گروه دو: انگليس - پاراگوئه (فرانكفورت) ساعت ۱۶:۳۰
۴- گروه دو: ترينيدادو توباگو - سوئد (دورتمند) ساعت ۱۹:۳۰
۵- گروه سه: آرژانتين - ساحل عاج (هامبورگ) ساعت ۲۲:۳۰
يكشنبه ۲۱ خرداد؛
۶- گروه سه: صربستان و مونته نگرو - هلند (لايپزيك) ساعت ۱۶:۳۰
۷- گروه چهار: مكزيك - ايران (نورنبرگ) ساعت ۱۹:۳۰
۸- گروه چهار: آنگولا - پرتغال (كلن) ساعت ۲۲:۳۰
دوشنبه ۲۲ خرداد؛
۹- گروه پنج: ايتاليا - غنا (هانوفر) ساعت ۱۶:۳۰
۱۰- گروه پنج: آمريكا - چك (گلزن كرشن) ساعت ۱۹:۳۰
۱۱- گروه شش: برزيل - كرواسي (برلين) ساعت ۲۲:۳۰
سه شنبه ۲۳ خرداد؛
۱۲- گروه شش: استراليا - ژاپن (كايزرسلاترن) ساعت ۱۶:۳۰
۱۳- گروه هفت: فرانسه - سوئيس (اشتوتگارت) ساعت ۱۹:۳۰
۱۴- گروه هفت: كره جنوبي - توگو (فرانكفورت) ساعت ۲۲:۳۰
چهارشنبه ۲۴ خرداد؛
۱۵- گروه هشت: اسپانيا - اوكراين (لايپزيك) ساعت ۱۶:۳۰
۱۶- گروه هشت: تونس - عربستان (مونيخ) ساعت ۱۹:۳۰  
۱۷- گروه يك: آلمان - لهستان (دورتمند) ساعت ۲۲:۳۰
پنج شنبه ۲۵ خرداد؛
۱۸- گروه يك: اكوادور - كاستاريكا (هامبورگ) ساعت ۱۶:۳۰
۱۹- گروه دو: انگليس - ترينيدادتوباگو (نورنبرگ) ساعت ۱۹:۳۰
۲۰- گروه دو: سوئد - پاراگوئه (برلين) ساعت ۲۲:۳۰
جمعه ۲۶ خرداد؛
۲۱- گروه سه: آرژانتين - صربستان و مونته نگرو (گلزن كرشن) ساعت ۱۶:۳۰
۲۲- گروه سه: هلند - ساحل عاج (اشتوتگارت) ساعت ۱۹:۳۰
۲۳- گروه چهار: مكزيك - آنگولا (هانوفر) ساعت ۲۲:۳۰
شنبه ۲۷ خرداد؛
۲۴- گروه چهار: پرتغال - ايران (فرانكفورت) ساعت ۱۶:۳۰
۲۵- گروه پنج: ايتاليا - ‌‏آمريكا (كايزرسلاترن) ساعت ۱۹:۳۰
۲۶- گروه پنج: جمهوري چك - غنا (كلن) ساعت ۲۲:۳۰
يكشنبه ۲۸ خرداد؛
۲۷- گروه شش: برزيل - استراليا (مونيخ) ساعت ۱۶:۳۰
۲۸- گروه شش: ژاپن - كرواسي (نورنبرگ) ساعت ۱۹:۳۰
۲۹- گروه هفت: فرانسه - كره جنوبی (لايپزيك) ساعت ۲۲:۳۰
دوشنبه ۲۹ خرداد؛
۳۰- گروه هفت: توگو - سوئيس (دورتمند) ساعت ۱۶:۳۰
۳۱- گروه هشت: اسپانيا - تونس (اشتوتگارت) ساعت ۱۹:۳۰
۳۲- گروه هشت: عربستان - اوكراين (هامبورگ) ساعت ۲۲:۳۰
سه شنبه ۳۰ خرداد؛
۳۳- گروه يك: اكوادور - آلمان (برلين) ساعت ۱۷:۳۰
۳۴- گروه يك: لهستان - كاستاريكا (هانوفر) ساعت ۱۷:۳۰
۳۵- گروه دو: سوئد - انگليس (كلن) ساعت ۲۲:۳۰
۳۶- گروه دو: پاراگوئه - ترينيداد توباگو (كايزر سلاترن) ساعت ۲۲:۳۰
چهارشنبه ۳۱ خرداد؛
۳۷- گروه سه: هلند - آرژانتين (فرانكفورت) ساعت ۱۷:۳۰
۳۸- گروه سه: ساحل عاج - صربستان و مونته نگرو (مونيخ) ساعت ۱۷:۳۰
۳۹- گروه چهار: پرتغال - مكزيك (گلزن كرشن) ساعت ۲۲:۳۰
۴۰- گروه چهار: ايران - آنگولا (لايپزيك) ساعت ۲۲:۳۰
پنج شنبه يكم تير؛
۴۱- گروه پنج: ايتاليا - چك (هامبورگ) ساعت ۱۷:۳۰
۴۲- گروه پنج: غنا - آمريكا (نورنبرگ) ساعت ۱۷:۳۰
۴۳- گروه شش: برزيل - ژاپن (دورتمند) ساعت ۲۲:۳۰
۴۴- گروه شش: كرواسي - استراليا (اشتوتگارت) ساعت ۲۲:۳۰
جمعه۲ تير؛
۴۵- گروه هفت: توگو - فرانسه (كلن) ساعت ۱۷:۳۰
۴۶- گروه هفت: سوئيس - كره جنوبي (هانوفر) ساعت ۱۷:۳۰
۴۷- گروه هشت: عربستان - اسپانيا (كايزرسلاترن) ساعت ۲۲:۳۰
۴۸- گروه هشت: اوكراين- تونس (برلين) ساعت ۲۲:۳۰
شنبه ۳ تير؛
۴۹- اول گروه يك - دوم گروه دو (مونيخ) ساعت ۱۸:۳۰
۵۰- اول گروه سه - دوم گروه چهار (لايپزيك) ساعت ۲۲:۳۰
يكشنبه۴ تير؛
۵۱- اول گروه دو - دوم گروه يك (اشتوتگارت) ساعت ۱۷:۳۰
۵۲- اول گروه چهار - دوم گروه سه (نورنبرگ) ساعت ۲۲:۳۰
دوشنبه ۵ تير؛
۵۳- اول گروه پنج - دوم گروه شش (كايزرسلاترن) ساعت ۱۸:۳۰
۵۴- اول گروه هفت - دوم گروه هشت (كلن‌‏) ساعت ۲۲:۳۰
سه شنبه ۶ تير؛
۵۵- اول گروه شش - دوم گروه پنج (دورتمند) ساعت ۱۸:۳۰
۵۶- اول گروه هشت - دوم گروه هفت (هانوفر) ساعت ۲۲:۳۰
جمعه ۹ تير؛
۵۷- برنده ی بازي ۴۹ - برنده ی بازي ۵۰ (برلين) ساعت ۱۸:۳۰
۵۸- برنده ی بازي ۵۳ - برنده ی بازي ۵۴ (هامبورگ) ساعت ۲۲:۳۰
شنبه ۱۰ تير؛
۵۹- برنده ی بازي ۵۱ - برنده ی بازي ۵۲ (گلزن كرشن) ساعت ۱۸:۳۰
۶۰- برنده ی بازي ۵۵ - برنده ی بازي ۵۶ (فرانكفورت) ساعت ۲۲:۳۰
سه شنبه ۱۳ تير؛
۶۱- برنده ی بازي ۵۷ - برنده ی بازي ۵۸ (دورتمند) ساعت ۲۲:۳۰
چهارشنبه ۱۴ تير؛
۶۲- برنده ی بازي ۵۹ - برنده ی بازي ۶۰ (مونيخ) ساعت ۲۲:۳۰
شنبه ۱۷ تير؛
بازنده ی بازي ۶۱ - بازنده ی بازي ۶۲ (اشتوتگارت) ساعت ۲۲:۳۰
*** فينال ***
يكشنبه ۱۸ تير ===> ۲۱:۳۰ .

و در نهايت کاغذ ديواری ها

<

 

۶ - ۵ - ۴ - ۳۲ - ۱

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٩ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()
نوروزتان پيروز

٢ رود بر شما !

امروز با دست پر اومدم تا قبل سال نو؛ به استقبالش بریم ...

با توجه به مصادف شدن روز اول نوروز امسال با چهلم امام حسین ( سلام خداوند بر او و انسان های بزرگ طبع بادا ) و این که یکی از اهداف نظرکردگان خداوند القای شادی به مردمان هستش ما هم روش "شاد زی" رو برپا می کنیم .

 <

اول بریم سراغ SmS های گلچین، هم چنین خوشگل پارسال و امسال:

توله سگ ....................................................................... ضربدر عرض سگ = مساحت سگ

.........................***** سال سگ مبارک *****

 

(((((( بوووم )))))) * **  *  * * * : ... سال نو نیست؛ ١کی گوزید !!! !!!

 

من دارم ٢شنبه شب می رم؛ فکر نمی کنم دیگه همدیگرو ببینیم، منو فراموش کن و واسه ی تمام بدی هایی که بهت کردم منو ببخش ... از طرف: سال ١٣٨٤ ! سال نو پیشاپیش مبارک.

 

معلم زبانم 2 علوی منو شرمنده کردن : سبدی پر از موز، دسته ی گل رز، پیرهنی پر از پرز، همسری مثل بز؛ آرزوی من برای تو در سال نوست

 

با آرزوی ١٢ ماه شادی ٥٢ هفته خنده ٣٦٥ روز سلامتی ٨٧٦٠ ساعت برکت ٥٢٥٦٠٠ دقیقه دوستی ٣١٥٣٦٠٠٠ ثانیه عشق سال نو پیشاپیش مبارک.

 

بعدش اینو بخونین، از ...شعرهای موزون و کمابیش مقفای یکی از دوست پسرام (بلا نسبت) که در شعر "در به در" تخلّص می کنه شرمنده؛ من زیاد ادبیات بهم فشار آورده این چند روز ... می خوانیم : 

سال نو آمد! باز بوی ماچ و بوسه میاد؛ لبُ رد کن تا بیاد ... می ر٣ِ هرکی به هرکی ٢-٣ جین بوسه می خواد؛ لبُ رد کن تا بیاد، لبُ رد کن تا بیاد ... کم بده لفتش دیگه ببین که یارت چی می گه: ٢-٣ تا ماچ دیگه اینقدر طول و تفصیل نمی خواد؛ لبُ رد کن تا بیاد ... سال نو آمد و باز بوسه مجاز است، مجاز؛ اولش شد دیگه باز تا شود رد و بدل بوسه به مقیاس زیاد؛ لبُ رد کن تا بیاد ... می شود پخش و پلا بوسه به هر کوی و گذر تا به آن جا که دگر سدّ معبر شود و راه ها به کلی بند بیاد؛ لبُ رد کن تا بیاد ... گفتم ای مه ٢-٣ تا بوسه مرا خیلی کمه! تو که می دی به همه، ما مگه هستیم مداد؟!!! لبُ رد کن تا بیاد

  

در آخر کارت پستال زیبای ١کی از دوستای گلم که مثل یه داداش دوستش دارم رو به همراه صفحه ای که من برای دوستان مادرننه طراحی کردم می بینیم؛ امیدوارم خوشتون بیاد.

نکته ی واپس مانده : این که خدای نکرده آقایون احساس نکنن من از جنس مخالف خودم هستم " من پسرما "

خلاصه بپا اشتباه نگیری ç بزن تو سر عبارت تحتانی :

 

نفس باد صبا مُشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

|+|   نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٩ توسط   (| | /\ \/ /\/ | پيام هاي ديگران ()