آن ایام خسرو در یکی از خیابان های تهران پارس با خانواده اش زندگی می کرد . سر شب به اتفاق یکی دیگر از همکاران قدیمی ام و عکاس مجله به منزل وی رفتیم . هنوز مقدمات گفتگو آماده نشده بود که یک سری میهمان ( باجناق به همراه خواهر همسر ) به جمع ما پیوستند. بگذریم ......
بعد از شام و رفتن میهمانان ، ما به اطاقی رفتیم و خسرو شروع کرد به صحبت کردن . بی اغراق وی علاوه بر هنرپیشگی تئاتر وتلویزیون وسینما ، گوینده ی چیره دستی هم است . او طوری سخن می گفت که احتیاج به ادیت (ویرایش!) و تنظیم نداشت . خسرو ابتدا بیان خاطرات را قبل از تولدش آغاز کرد . یعنی از ماجرای ازدواج مرحوم پدر با مادرش . او تا سحر از هر دری سخن گفت . وقتی سخن به مرگ پدر رسید ( که ماجرای آن واقعاً خیلی عجیب و شنیدنی است و قصد دارم در فرصتی دیگر ، حتماً در این صفحه به شرح آن بپردازم ) ، اشک هایش جاری گشت . او می گفت و ما همراه وی می گریستیم .
او خاطراتش را از بدو تولد ، دوران کودکی ، نوجوانی ، تحصیل ، آغاز بازیگری ، دوران هنرپیشه گی و .... با جزئیات و دقیق بیان می کرد .
************
خسرو شکیبایی در مورد تیره بودن رنگ پوست خود با وجودی که تمام اقوام پدری و مادری او دارای پوستی سفید هستند و کسی به غیر از او دارای چنین رنگ تیره ای نیست گفت :
مرحوم پدرم خیلی مذهبی و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولی به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبی که افسر نگهبان بود و یا گذاشتن ته ریش که در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود، هیچ گاه درجه اش از سرگردی بالاتر نرفت . چند سالی از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، که طبق معمول عازم ماموریت نظامی به شهرستان تبریز می شود و مادر مرا به اتفاق مستخدمه ای به نام طلعت خانم در تهران می گذارد. ابتدا قرار بود ماموریتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلایلی که الآن خواهم گفت به درازا می کشد .
همان طور که اشاره کردم مرحوم پدرم چون فردی مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموریتش در شهر تبریز در نزدیکی پادگان ، اطاقی کوچک در طبقه دوم اجاره می کند تا بعد از ظهرها با خیال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجید بپردازد . در یکی از همین روزها که فصل تابستان هم بوده ، پدر برای خنک کردن اطاق ، تنها پنجره ی مشرف به حیاط خانه را می گشاید .... که ناگهان چشمش به قامت زیبای دختری جوان می افتد که به بالای شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدایا چه می بینم ؟ خدایا حلالم کن ...... و دیگر هرگز آن پنجره را نمی گشاید . خیلی با نفس خود کلنجار می رود و مرتب با خودش تکرار می کند به یک نگاه حلال است .. و ...
بالآخره طاقت نیاورده و به در منزل همسایه رفته و جریان دیدن دختر خانم آن ها را بیان می کند .. و از ایشان دخترک را خواستگاری می نماید !! خانواده ی دختر چون دیده بودند که پدر انسانی مذهبی و صاحب منصب است ، بلافاصله می پذیرند و بدین سان آن خانم می شود هووی مادر ما .
از طرفی مادر که نگران حال همسر خویش بود و زمان ماموریت هم به درازا کشیده بود ، مرتب نامه و تلگراف می فرستد . تا این که پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :
طلعت ... طلعت کجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یکی از اطاق ها را آماده کن ؛ از این به بعد ایشون با ما زندگی می کنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر می کند و یکی از اطاق های بزرگ آفتاب گیر را برای این تازه عروس آماده می کند .
مادر به خاطر فضای مرد سالاری ، هرگز جرأت نمی کند از پدر در مورد این تصمیمش بپرسد . اما در طول سال ها زندگی مشترک ، عروس خانم فرزندی پسر به دنیا می آورد که سرخ و سفید و تپلی است . ولی مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنیا آورده بود ، یا سر زا رفته بودند و یا در همان کودکی فوت کرده بودند . و از این که هووی تازه وارد صاحب فرزندی سالم و سفید و تپلی است ، غصه می خورد . اما به خاطر اعتقادات خیلی محکمی که داشت ، هرگز حسودی نمی کند .
بله ، همان طور که اشاره کردم ، مادر من واقعاً زنی معتقد و مومن بی ریا بود . به طوری که اکثر اوقات به خاطر یک سنتی که اسمش را به یاد ندارم ، قرآن به سر می گذاشت و با یک پا نماز می خواند . به اعتقاد مادر ، تنها گناه کبیره ای که انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گریه و زاری و توبه می کرد ، این بوده که در کودکی برای عبور از خیابان ، پاسبانی دست او را گرفته و از خیابان عبورش داده بود .
با این طرز تفکر و اعتقاداتش بود که یک روز رو به در گاه خداوند می کند و خطاب به او می گوید :
خدایا .... پروردگارا ... خودت شاهدی که هرگز ( جز یک بار ) قصور از فرمان تو نکرده ام. و شب و روز به عبادت مشغول بودم . آیا این عدالت است که هووی من نیامده صاحب یک فرزند کاکل زری بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدایا تنها خواهشم از تو این است که تنها یک پسر به من بدی ..... پسری که :
سیاه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدین سان خدا دعای این زن مومن را پذیرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندی سیاه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء کرد .. پسری که در فامیل شکیبایی ، تنها اوست که پوستی تیره دارد .
فرزند آن بانوی تبریزی ، که برادر ناتنی خسرو است ، و دارای پوستی روشن وسفید است ، هم اکنون مهندس است و در تبریز زندگی می کند. رابطه اش هم با خسرو خیلی خوب است .
************